close
تبلیغات در اینترنت
شعر و ادب فارسی در ایران امروز
poesie a Teheran ,etudier des poetes a Teheran , critiques ... a Teheran
یا علی گشتی شهید عشق و بر عشقت درود

.

یا علی
گشتی شهید عشق
و بر عشقت درود
پرسشی بهر شهادت گشته پیش چشم من
یک رمز و راز 
و اینکه :
شهادت در روال چرخ گردونِ زمان 
شهد یک شیعه ست یا شمر لعین ؟! 
در ره دین است ؟ یا یک تن ز آن کم ؟ ... 
باز هم نفع رقیب ؟ :
حاکمِ سرمایه دارِ غیر عادل ؟ یاعلی ؟ .


یا علی ! من قنبر تو
در هزار و چهارصد ، و سی و هفت 
پرسشی دارم برای روز خود
وین روزگار 
روز سلاح شیمیائی و اتم .....
شهد شهادت بهر ما
نفع است یاکلٌن ضرر ؟ ...
...
« یا علی گفتی به فریادت رسم
یا علی درمانده ام فریاد رس » !


لینک ثابت
درباره : شعر نو , نیمائی ,
بازدید : 5
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : شهادت امام علی (ع) ,
یلدا بر شما مبارک باد
بازدید : 17
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

عشق او عشق حسینی است ، نه ، عاقل نشده


چی بگم ؟ از کی بگم ؟ هیچکی برام دل نشده
دل من حبس بوده هیچ زمونی ول نشده
دور خود چرخیده خون خورده و خون پس داده
سینه ام تنگ شده ... ؛ جای اراذل نشده
بهر این سنگدلان که همه چون شیشه بُرند
شیشه ی عشق به حق رفته ، به باطل نشده
نه که بشکسته ، بگو خرد شده تیزآبیست
حوض کوثر ندیده ، با آب آن گِل نشده
راستی این کوه چرا سر به فلک برده ولی 
رگ من ، رود دلم ، همره محمل نشده
محفل ظلم بسوزد ز حجاز و تا ... شام
کاروان رفته و مدیونِ به « عجٌل » نشده
آی خدا ! این چه بساطی است براه محشر ؟
دهن ظلم پر از زهر هلاهل نشده ؟! ...
این حسین است که در سیر الی اللهی تو
بُتی از عشق شده ، حسینِ راحل نشده 
سِحر او بعد هزار و سیصد و اندی سال 
شده طومار ارادت ؛ و نه ، باطل نشده
سالها رفته و ماه و روز و ساعات زیاد
دل من مانده در آن روز و ... عاطل نشده
به فرنگ رفته و در دیار خوبان بلوند 
چشمکی دیده ! ولی خمور و باقل نشده 
کیسه های زر نفتی همه اش بنمودند 
جاه و زر بین او و راستی ، حائل نشده 
از همان روز تولٌد دل من دل نشده  ... 
عشق او عشق حسینی است ، نه ، عاقل نشده

لینک ثابت
بازدید : 37
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

وعده های حاکمان ، حتی نوشته ، کاذب اند
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿۱﴾
خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿۲﴾
اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ﴿۳﴾
الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿۴﴾
عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ﴿۵﴾
كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى ﴿۶﴾
أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى ﴿۷﴾
إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى ﴿۸﴾

آی ! دارد می رسد ماه محرٌم ، « روز حق »
روز فریاد حسینی در دفاعِ از « علَق »

گرکه انسانی مبادت خامُشی در راه او
راه حق ٌ پیما کرامت را ز درگاهش بجو

پس بخوان حق را ! بنام حق نما فریادها
ذیل نام « او » نما از راد مردی یادها

« اقراء باسم ربٌک » سررشته عشقِ وی است
داستان ِ جنگ حق با وعده ی ملک ری است

وعده های حاکمان ، حتی نوشته ، کاذب اند
صدق اصحاب حسینی در ره حق جاذب اند 

صدق پیش آور و اخلاصی نما در راه حق 
تا شوی پیروز و با هر علم و منطق منطبق

« خلق الانسان » بهرچه ؟ بیاندیش ای عزیز
علم تنها مینماید هر حق از باطل تمیز

آی ، « ای شمر زمانه » ! هربشر خلق خداست
راه رحمان و رحیمی از ره کینه جداست

با کلام خوش توان کردن جهان را یک بهشت
نفرتی ! بیدار شو ! ریشه مَکَن هرچیز کشت

آنچه می گوئی همه از نخوت و کبر و ریاست 
دین و ایمان از تو رفته ، آنچه مانده یک « هوا » ست

آی ! عقده ، کینه ، نفرت ، خود پرستی باطل ا ست 
هرکه در راه حسینی نیست از حق غافل است

هرکجا سدٌی بسازی بر چنین سیل ضرر 
نفع خواهی داشت اندر هرسفر یا هر حضر

ما همه در راه عُقبائیم ، راحل ، دیر و زود
سر فرود آور به قرآن و فرامین ودود
شنبه 19 مهر 1394 ساعت 14

لینک ثابت
بازدید : 39
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درس انشاء : نه فقط آموزش ، بلکه همچنین پرورش !
درس انشاء : نه فقط آموزش ، بلکه همچنین پرورش !
روز اوٌل - دوٌم مهر و به هر حال نخستین ساعتی بود که کلاس تشکیل شده بود : ششم دبستان چهار منار یزد در سال 1336 ؛ و من هم از دبستان حکمت بیرون آمده به آن دبستان رفته بودم و چون جا نداشتند روی یک صندلی وسط دونیمکت آخر کلاس می نشستم . دست راستم را یادم می آید که محمد مدرس زاده بود که بعد ها استاد دانشگاه صنعتی شریف شد ؛ بعد از او هم بهروز احسانی بود که گویا بعد ها استاد خلبانی شد و اتفاقا" این دو ، که هردو هم با ادب ئ بسیار مهربان بودند ، جز در انشاء و گاه فارسی ( به خصوص حفظ کردن شعر ) و موسیقی و همیشه نقاشی که من نفر اوٌل بودم ، و ورزش که گلنوکی از همه سر تر بود ، نفر ات اوٌل و دوٌم کلاس بودند ؛ و من تا آمدم چشم باز کنم برای نفر آخر شدن در معدل گیری آخر هر هفته ، با کو... که روحانی زاده و برادر خانم آقای مدیر هم بود ، و عالمی که واقعا" هم عالم زاده بود رقابت می کردم ! . چه کنم ؟ فوتبال و شعر و هنر را خیلی بیشتر از درس خواندن دوست داشتم ! .
معلمی که برای ما تعیین کرده بودند ، آقای س . ک . ن . ر گویا این مدرسه را در شان خود و اقوامش ( که گرچه در یزد ، با خدمت به حکٌام ، به آلاف و علوفی رسیده بودند امٌا عمویم می گفت اصولا" قبیله ای عربِ مهاجر از شرق حجاز به کویر مرکزی بوده اند که قرن ها یا در جنگها و غارتگریها شرکت می کرده اند یا خود را از ساداتِ رضوی معرفی کرده محترما" از قافله ها به عنوان خمس و سهم امام و نظایر آنها باج می گرفته اند ؛ و همین حرف هم روی من تاثیری منفی نهاده بود ... به اضافه ی اینکه اصولا" خاندانشان یک پدرکشی ، نه ، امٌا یک خرده حساب اساسی با فامیل مادریم داشت ... ) نمی دانست ؛ یک روز در میان به مدرسه می آمد و پس از چندماه هم جایش را به آقای محامدی ، تقریبا" هم محلٌه ای ما سپرد ؛ که ای کاش خیلی زودتر از اینها رفع زحمت کرده بود . در عقب ماندگی من در دروس و تحصیل نقشی اساسی داشت ...
آقای مدیر که واقعا" چون یک آئینه بود و خدا رحمتش کند چون دید بالاترین کلاسش معلم ندارد ، نظم مدرسه را به آقای میرجلیلی ، ناظم مدرسه سپرد و خودش به کلاس ما آمد ؛ من داشتم سربسر وکیل صمد میگذاشتم ؛ پدر که بعدها سردفتر اسناد رسمی شد ، دوستانه به من گفت که بچٌه محلٌه ما است باهاش کارنداشته باش ؛ گل نوکی به من شاخ و شانه کشید که توی مدرسه ی ما آمده ای حواست جمع باشد !. احسانی زبان خیر چرخاند ، فلاحی گفت مگر می خواهیم دعواکنیم ؟ و یوسفی که بچٌه محلٌه ما ، مصلٌی عتیق ، بود توی روی چهار مناری ها در آمد که حواستان جمع باشد آیت اللهی تنها نیست ؛ ما مصلٌائی ها هشت نفریم ! چهار باقری گفت ما هم که بچٌه تخت استاد هستیم با شما هستیم که ... آقای مدیر وارد کلاس شد و به من گفت هنوز وارد مدرسه ی ما نشده ای آشوب به پا کرده ای ؟! ، آقای میر جلیلی میگوید خبرت را دارد که در مدرسه حکمت چه شرٌالشرورینی بوده ای ، حواست جمع باشد که من آقای سلطانزاده ( مدیر مدرسه ی سابقم که مدرسه حکمت باشد ) نیستم ! تو با این بازیهایت اصلا" چرا به مدرسه می آئی ؟ . بچٌه های مدرسه ی ما همه شان بچٌه های خوبی هستند و اصلا" اجازه نمی دهم که اخلاقشان را خراب کنی ! ، کلاس ما جا نداشت و من با این وجود به احترام پدرت تو را به این مدرسه راه دادم ... ( و گرچه بعدها خیلی این آقای مدیر را دوست داشتم ؛ اما دیگر دیر شده بود ، و همه ی اینها روی روحیٌه ی بسیار حسٌاس من برای تحصیل ، تاثیری منفی گذاشته بود ) ... پدر بزرگت که من یادم میآید از بزرگترین روحانیان شهر بودند ، پدرت هم که علاوه بر آن سردفتر اسناد رسمی و مورد اعتماد و احترام مردم شهر اند ؛ امٌا تو با این وضع به کجا می رسی ؟ چه کاره می شوی ... و وقتی بچٌه ها توضیحاتی دادند گفت  :
اصلا" شما چرا به مدرسه آمده اید ؟ می خواهید چکاره بشوید که به مدرسه آمده اید ؟ ؛ برای دعوا کردن و شر به پا کردن و بی ادبی ؟!.
به نظر من نخستین موضوع انشاء هرسال برای دبیرستانی ها باید همین باشد :
برای چه به مدرسه آمده اید ؟ 
یا میخواهید در آینده چکاره شوید ؟
که اتفاقا" آقای مرآت ، خدا رحمتش کند ، هم موضوعی نظیر اینها برای ما تعیین کرد ... 
* خمیر مایه ای از خاطرات دارد و نه اینکه خود خاطرات باشد !

لینک ثابت
بازدید : 51
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

هریک جریده به کف گشته و خموش


از حاجبان پرده ی دربارِ ......ظالمان
پرسیده ای چه سان شده احوال عالمان ؟


هریک جریده به کف گشته و خموش
هریک به کنج خود بخزیده به الامان


خورشیدها همه در پشت کوه تار
خیلی ز شب پره ، عالم نما ، میان


ای سفله ای که علم نداری و عالمی
مقهور کرده حق و علم را به جهان


روحت همه به ظلمت شیطان مکدر است
جسمت فریبکار به الفاظ بی بیان


بس خُدعه ای و به تزویر و خود پرست
و این ظلم های همه روزه ات عیان


از علم روز چه دانی به کار برد ؟
بسته کمر به دفع هر آن نخبه آریان


آن رمل و جفر و خرافاتِ عین کفر
علم اند ؟ یا که خدعه و تزویر کاهنان ؟


بستی ره ترقی مردم به خدعه ات
در عین جهل و ظلم ، به ملبوس عالمان !


انداختی به مسیری که فقر مسلک ماست
ای در خرد فقیر و به دانش چو ابلهان


مرگت برای من همه فجر است و منتظَر
و این آرزو ... ، تو بر آور در این زمان



لینک ثابت
بازدید : 31
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

فقط وعده شنیدم

12 بهمن
به مناسبت سی امین سال
بازگشت به میهن

نامه به والی
سی سال من چه دیدم ؟
فقط وعده شنیدم !...
خود را نثار کردم
بلا به جان خریدم !

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

به جای شیر ، سرکه !
به جای یار ، هرکه !
پاداش ؟ وهم من بود 
دائم به زیر تر که ...

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

به جای داد ، سرهنگ
نقٌاشِ رنگ و ارژنگ
عاری ز هرچه خوبی است
حاکم به ضرب اردنگ
 
قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

بیهوده در تباهی
شاعر ، ولی شفاهی
ارزش ندارد این فکر
جان ؟ قیمتش دوشاهی

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

برای خلقِ کاهل
خِرَد ندارد حاصل
جمعی علیه عاقل
ماتمسرای کامل ...

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

آنان دریده چون غول
به عشق خلق مشغول
هر ظالمی است فاعل
 بیچاره خلق مفعول

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

دیدن ؟ جریمه دارد !
گفتن ؟ هزینه دارد !
حمٌام عهد بوق است
عُفنِ خزینه دارد ...

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

ایشان اجنٌه هستند ...
از عیش و نوش مستند
در عشق خون شاعر
شمشیر از رو ببستند

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

گرداد را نوشتی
« ضدٌ » ی یکی پلشتی
ما دلق خود بشوئیم
تو آب عُفن طشتی !

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی
....
تا ... درد خود نویسم 
« بی آدرس » به والی

لینک ثابت
درباره : شعر کهن ,
بازدید : 35
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

کوروش بیا ! دانم که ئی .... کوروش بیا !
بازدید : 23
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

کوروش بیا ة تو پهلوان عالمی
""

کوروش بیا !

کوروش بیا !
من که نمیدانم که ئی ؟
گویند غیرت داشتی ...
... امٌا نه آنکه در خِرَد ، خود را خدا پنداشتی !
کآنروز چون امروز هم 
هر حاکم خرده توان ،
خودرا خدا پنداشتی ! : ( من عقل کلٌ عالمم !!! ) ...

کوروش بیا !
من که نمیدانم که ئی
گویند دانائی تو عین توانائی بُده ست
آینده بین و هر زمان ، اندیشه ی آینده را 
   آنکه بسازد زندگی
      و نه بکوبد هر سرا...

کوروش بیا !
من که نمی دانم که ئی 
گویند امٌا بوده ای : یک قهرمان ، شاه جهان !
ای که جهانشاهی به تو 
   زیبنده بود
      و فخر ما

کوروش بیا 
دانم که ئی
تو قهرمان عالمی 
با اینهمه :
یک راستگو
یک دادگر
یک مهربان ؛ حتی برای دشمنان !
« آنکه بسازد زندگی ، و نه بکوبد » بنده را !

یک پهلوان !

 

پیغمبری کوروش !
بیا !


کوروش بیا !

کوروش بیا !
من که نمیدانم که ئی ؟
گویند غیرت داشتی ...
... امٌا نه آنکه در خِرَد ، خود را خدا پنداشتی !
کآنروز چون امروز هم 
هر حاکم خرده توان ،
خودرا خدا پنداشتی ! : ( من عقل کلٌ عالمم !!! ) ...

کوروش بیا !
من که نمیدانم که ئی
گویند دانائی تو عین توانائی بُده ست
آینده بین و هر زمان ، اندیشه ی آینده را 
   آنکه بسازد زندگی
      و نه بکوبد هر سرا...

کوروش بیا !
من که نمی دانم که ئی 
گویند امٌا بوده ای : یک قهرمان ، شاه جهان !
ای که جهانشاهی به تو 
   زیبنده بود
      و فخر ما

کوروش بیا 
دانم که ئی
تو قهرمان عالمی 
با اینهمه :
یک راستگو
یک دادگر
یک مهربان ؛ حتی برای دشمنان !
« آنکه بسازد زندگی ، و نه بکوبد » بنده را !

یک پهلوان !

 

پیغمبری کوروش !
بیا !

لینک ثابت
بازدید : 27
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

میلاد پیامبر صلح و دوستی مبارک باد


محمد گر همی دانست که تو در تحت نام او خرافاتی همی بافی و نامش شعر بگذاری !!! ، چه درد آور ! چه اشک آور ! ، تنفر از جهان و زندگی با این بهانه یا بهانه های مهمل عقده مندانه چو دیوانه ، سراسر وهم  و یا توهین و تهمت بر جهان خوبِ اللهِ صمد که « دوست دارد هرچه زیبا هست » ، نه امثال تورا از سنگ خارا زاده ای بی دودمان فاقد ز فرهنگ صحیح و از ادب ، اخلاق ، چون جرثومه ای از عفن و عقده ، دشمن مردم که می خواهد جهان را پر زجنگ و کشت و کشتار و فریب و خدعه های رنگ اندر رنگ ، حریقیدر بنِ خانه ، چه کشتن ها ، سراسر در فریب یک بهشت بعدی و آن زندگی که میتوانست داشت  هر عبد خدائی با عبادت ، با سلامت ، در همین دنیا به مفهوم سعادت ، که ایضا" شد ، نزولش داده آن ذات خداوندی  به رحمان و رحیمیِ خودش تا زندگیِ ما بود شیرین  ؛ نه آنچه را که خواهی تو ، و امثال تو : بدبختی ، نگونبختی و ذلٌت  محض موهومات پست از یک وجودِ خون طلب !، تاراجگر ، رذل و لش و مردمکُشِ جاهل ! به تو نفرین ! به تو نفرین ! که گر پیغمبرت دانست این پستی به نزد تو ، و یارانت ، به ظاهر یک حسینی لیک سفیانی - یزیدی همچنان شمر ی و یا خولی ... ، فرستادی علی (ع) با ذوالفقارش محض آن « خرگردنِ » موصول ِ یک تن با سری معلول و وهم آجینِ ضحٌاکی ... ، به تو نفرین ! به تو نفرین ! مبارک باد میلاد محمٌد روز سقط تو ! . ! .   


لینک ثابت
بازدید : 27
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تو را من چشم در راهم . ورا من چشم در راهم
 
55 سال پس از نیما 
 

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گیرند در شاخ « فلاخن » سایه ها رنگ سیاهی
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بنده نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گردم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم   
تو را من چشم در راهم
نیما یوشیج

ورا من چشم در راهم
.... و من هم چشم در راهم تو ای نیمای دوٌم را
در این چال شب و عمق سیاهی منتظر ماندم .
سایه ام ! سایه ... 
سیاه و سوخته بردر
فتاده از بُنِ مجمر
فسانه گشت روز و پرتو ی خورشید 
کاینجا شب نمایان است...
... وآن ماران مرده گشته زنده 
طعمه جو ! زنجیر زن ! یا نوحه می خوانند 
قبل از مرگ من ...
... مار است و ماراست و مباشد پرتوئی از نیلوفر چون تو 
دریغا درٌه ای ، کوهی 
که این صحرای محشر را 
به آتش نیز نسپردند
« گردم یاد آوری یانه ، من از یادت نمی کاهم »
بگو فرزند خودرا : دوٌمین نیما 
ورا من چشم در راهم ...
مگر تالی نداری تو ؟! .

علیرضا آیت اللهی 13 دی 1393 
لینک ثابت
درباره : نیمائی ,
بازدید : 27
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

شب چلٌه امسال
خداوندا « شبِ یلدا » به « یلدای خداوندی » است
شب فردای رفت از غم به شادی و به لبخندی است

« شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل »
تو گوئی راهها بسته ست ، هر راهی به دربندی است

نه راه پیش ، نه راه پس ، نه امیدی به هرکرکس
خدایا بهر چه در بند ؟! گشایم پا ! به هر فندی است

زدستم رفته صبر و طاقت و امٌید ؛ بس نومید
گمانم این شبی دهساله یا چندین ده و اندی است

منم با جمعی از روشنگرانِ پاکدل ، عاقل
همه صبر تو را دارند ؛ کاین عین خردمندی است

دلی نورانی از یاران این وبلاگ در وامم
ادایش نیست آسان ، لطف خالوئی و فرزندی است

نه من را در شکنجه بین ! نه شعرم را سکنجه بین
که هر گویش ، اگر لطف تو باشد ، شکٌر و قندی است

خداوندا شبت را روز گردان بر چنین یاران
مرا هادی شو و بهبود حالی کن به هر پندی است

لینک ثابت
بازدید : 19
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بیا که تا که بگوئیم یا حسین شهید

یا حسین (ع) شهید



بیا که تا که بگوئیم : « یا حسین شهید »
به یاد آنکه به جانش مرام ما برهید

«حق» از نفس گرمش آبیاری شد
بداد جان ز سیه دل ، بهایِ روز سفید

حسین ، آیت حق در مرام ماست ، ولی
زبان ما به حسین است و دستمان به یزید

حسین جان ! تو شفیعی ، شفاعتی بنما
تعقٌلی بنمائیم ...در بر خورشید

سیاهکاری ما کمتر از جهالت نیست
خدای ! بار الها ! تعقلات مزید

ز خودفریبیمان کم شود به حدٌاقل
دِه آن خرد که فزاید به عبد های عبید

سفید باد همیشه مراسم خوبان
تمام لعنت حق بر سیه دلان پلید



لینک ثابت
بازدید : 23
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

یادبود فرخی یزدی

سالروز شهادت میرزا محمد فرخی یزدی



25 مهر
 یادبود ... ...

شهید میرزا محمد فرخی یزدی

است ؛ که « در حدٌ  زمانه ی خود » 
  زبان گویای  مردم در برابر استبداد و استعمار بوده است
فراموش نکنیم که فرخی ها نه اسوه ای بی نظیر بودند و نه باصطلاح معصوم پانزدهم ....
امٌا اگر فرخی و فرخی ها نبودند ، بیداری ها نبودند ...
و اگر بیداری ها نبودند ...

از : فرخی یزدی
 
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله میکند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفان زا ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

لینک ثابت
بازدید : 25
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

عید سعید غدیر مبارک باد


شاعری هندی بنام بلرام شکلا شعری در مدح حضرت علی (ع) سروده است که امروز با این مطلع در بزرگترین سایت خبری ایران منتشر شده است :
به من رساند نسیم سحر سلام علی
برهمن‌ام که شدم چون عجم غلام علی


باوجود آنکه قول داده بودیم که دیگر شعر نگوئیم تا سایتداران بزرگ شعر فارسی ناراحت نشوند در برابر مرام امام علی (ع) و دریای وجودی وی طاقت نیاوردیم و  بالبداهه پاسخی به شاعر شیرین سخن هندی سرودیم که چند بیت نخست آن در اینجا می آید :
رسانده است نسیم سحر سلامِ علی 
غلامش اند همه پیروی امام ؛ ولی
نه از عجم ، و نه هندو و یاعرب ، بلکه 
تمام مردم دانا ، به یک کلام ، بلی !
علی نه منحصرِمن نه خاص شیعه ی اوست
نهاده است مرامی به کلٌ و عام ، علی ...


لینک ثابت
بازدید : 21
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

روز شعر و ادب مبارک باد ! ، و امٌا
بنظرمن :
ما در یک دوره ی ابتذال شعری بسر می بریم :
انحراف از ادبیات و اجتماعیات و اصلاح و توسعه ی فرهنگی...
امتداد چند و چندین ساله ی موهوم سرائی  ، مدیحه سرائی ، مرثیه سرائی ، و نوحه سرائی !.
از منظومه سرائی های نا مشعورانِ بی اشعار تا عبارت نویسی های مالیخولیائی .
انحراف از محتوا ، هدف ، و فایده اجتماعی و مثبت شعر با انحراف اذهانِ نسل جوان به سوی شکل گرائی افراطی ...
یا « مضحک قلمی » وحشتناکی  بنام موج نو !
مسلما" در این میان مامورانی وجود دارند که احساسات پاک جوانان ما را به سوی منافع خود و اربابانشان سوق می دهند ؛ و
عصر ظلمت 
را  تحقق می بخشند .
شعر باید شعر باشد...
... در خدمت توسعه ی اجتماعی و اعتلای فرهنگ جامعه باشد . 

لینک ثابت
بازدید : 23
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درگذشت شاعره فارسی زبان سیمین بهبهانی تسلیت باد
من با تو سودا می کنم 
از : سیمین بهبهانی
*
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
*
برای عرض تسلیت در گذشت این شاعره ی ایراندوست
شاعره ای که شعر را ابزار کسب قدرت و ثروت قرار نداد .

لینک ثابت
بازدید : 23
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

موج نو ، دروغ ، سوء استفاده و انحرافی بسیار بزرگ و خطرناک در جریان شعر معاصر ایران ؟

موج نو ، دروغ ، سوء استفاده و انحرافی بسیار بزرگ و خطرناک 


در جریان شعر معاصر ایران ؟





موج نو ،


 دروغ ،


 سوء استفاده 



و انحرافی بسیار بزرگ و خطرناک



 در جریان شعر معاصر ایران ؟  







به صورتی جدٌی و عملی طرفدار تحول و توسعه ی فرهنگ ایرانی ، ادبیات فارسی و بنابر این یکی از عناصر اصلی آن که شعر باشد ، هستم . ابدا" معتقد نیستم که میبایست شعر کهن از میان برود .؛ منتهی به شدت معتقدم که میبایست ازتحجر ، جمود ، خمود ، و چند و چون های آن کاسته شود ( تا به خصوص سبب قرار گرفتن ان در موضع ضعف ؛ و جایگزین شدنش توسط شعرهای اساسا" غربی نشود ) . شعر نیمائی را می پسندم و امٌا در مقابل شعر سپید ، و به اصطلاح « شعر موج نو » چیزی جز پرسش هائی اساسی و متعدد ندارم که بعید می دانم فرهیخته ای حقیقتا" شاعر در این زمینه وجود داشته باشد که صادقانه پاسخگو شود ( و البته که بنده هم تحت هیچ شرایطی ، به دلیل بیماری قلبی ، قادر به جدال و نزاع ادبی نیستم ) .

1 - آیا موج نو محارب با خدا و معتقد به « واقعیت برتر » یا همان وجود برتر است که روبسپیر به جای خدا قائل شده است .

2 - آیا موج نو حاصل روانپریشی ، افسردگی و خودباختگی مردمی درد مند از نابسامانی های اجتماعی ، مجادلات و مبارزات و جنگ و ستیز ها است ؟ .

3 - آیا موج نو به نحوی حاصل نومیدی در مبارزه با مشکلات و مصائب زندگی و بنابر این پوچگرائی ( ادبیات سیاه ) است ؟ .

4 - آیا موج نو برعلیه هرکونه محصول علم و عقل و منطق در جامعه ، هنجار ها ، قواعد و قوانین ، و ارزش های اجتماعی و فرهنگی و به خصوص مذهبی است ؟ .

5 - آیا موج نو بر علیه منافع مادی - اقتصادی  ؛ و به همین دلیل به نوعی مورد حمایت کمونیسم - سوسیالیسم سابق متمرکز در مسکو و کمونیست - سوسیالیست های فرانسه است ؟

6 - آیا موج نو در راه لاقیدی ، لاابالی گری ، تفنن و به مسخره کرفتن زندگی و رهبران زندگی اقتصادی - اجتماعی است ؟ .

7 - آیا موج نو فارغ از هر گونه اصول و احکام مذهبی و اخلاقی عملا" به هرزه نگاری و تشویق هرزگی می انجامد ؟.

8 - آیا موج نو حتی با معیار های زیبائی مخالف است ؟

 9 - آیا اساس تفکر موج نو بر اساس توهم و خواب و خیال ... است ؟

 10 - معنا و مفهوم لیبرالیسم مطلوب و هدف نهائی موج نو و شعر های موج نو چنین است ؟ 


لینک ثابت
بازدید : 25
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : م.ج نو ، شعر دروغ ، شعر سوء استفاده ، شعر انحراف ، شعر هپروت ، شعر فریبکار ، شعر روانی ,
سالروز تولد شاعر


سالروز تولد شاعر
بسم ربٌ العظیم ، هو ، قادر

آمده است بر زمین که هبوط
پدرش در نماز و مام ، قنوت

شکرلله که گریه می کند او
باخبر هست از غم و بند او

قدم اوٌلش به زاری هست
خبرش از جهانِ خواری هست

ابتدا متهم به اینکه : « کثیف » ؛
چاق و چلٌه ست یا که زار و نحیف

آب داغش کنند استقبال 
قند و قنداق و ملحفِ یک شال

نام او چیست ؟... اوٌل کار است
بر پدرهست ، گو زاسرار است

قبل از آن است نوبتِ  تکبیر
گوش چپ ، گوش راست ، هردو صفیر

که خدا  اکبر  است و غیر از او
«  وحده لا اله الٌا هو  »

چون ز خیر ولی است باشد « علی »
قسمت دومش « رضا » ست ولی

آیت اللهی است فامیلش
گر بدانی تو عدٌه ی ایلش !

همه در یزد یا که تهران اند 
گاه در هجر خاک ایران اند

بهتر این است کاو شود خاموش
تو به تبریک سهل و ساده بکوش
 
متشکر شود به بیش ز پیش 
به در آید ز فکر عهد پریش

خاکِ راهم ، تو بر سر بامی
به دو چشمم نهاده ای گامی ...

لینک ثابت
درباره : شعر کهن , مثنوی ,
بازدید : 41
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تو بخوان : دوزخ ، دوزخ ، دوزخ







تو بخوان : دوزخ ، دوزخ ، دوزخ !


باز گشتی به جهنم که کنی پردیسش ؟!

نشود ! ، هرگز ! هرگز ! هرگز !

نه خدائی ، نه پیمبر ، و نه ئی معجزه گر
 
چون که این هیمه تر ،
 
اندکی خشک به بر ،
 
سالها بر لب دریای ستم،

آب مکروه و خرامش دادند

و وجودش ز گناه

برتر از نار جهنم

به شراره خیزد

آه !هیهات زمن !

آه ، هیهات ز ما ! :

گوشِ گران

چشمچران

با همه ی کفرِ زبان

در هر شرٌ : کارگران !
.
.
.
تا برسد نوبت آن کوزه گران؛

ازگِلِ بد یمن من و شفته ی ما

کوزه بسازند ز آبی که دهد : هیمه تر !


... و چنین است که گویند به برزخ آمد ! ؛

تو بخوان : دوزخ ، دوزخ ، دوزخ 







لینک ثابت
درباره : شعر نو , نیمائی ,
بازدید : 39
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

صفحات وبلاگ
تعداد صفحات : 2

قالب وبلاگ