close
تبلیغات در اینترنت
نیمائی
یا علی گشتی شهید عشق و بر عشقت درود

.

یا علی
گشتی شهید عشق
و بر عشقت درود
پرسشی بهر شهادت گشته پیش چشم من
یک رمز و راز 
و اینکه :
شهادت در روال چرخ گردونِ زمان 
شهد یک شیعه ست یا شمر لعین ؟! 
در ره دین است ؟ یا یک تن ز آن کم ؟ ... 
باز هم نفع رقیب ؟ :
حاکمِ سرمایه دارِ غیر عادل ؟ یاعلی ؟ .


یا علی ! من قنبر تو
در هزار و چهارصد ، و سی و هفت 
پرسشی دارم برای روز خود
وین روزگار 
روز سلاح شیمیائی و اتم .....
شهد شهادت بهر ما
نفع است یاکلٌن ضرر ؟ ...
...
« یا علی گفتی به فریادت رسم
یا علی درمانده ام فریاد رس » !


لینک ثابت
درباره : شعر نو , نیمائی ,
بازدید : 65
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : شهادت امام علی (ع) ,
تو را من چشم در راهم . ورا من چشم در راهم
 
55 سال پس از نیما 
 

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گیرند در شاخ « فلاخن » سایه ها رنگ سیاهی
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بنده نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گردم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم   
تو را من چشم در راهم
نیما یوشیج

ورا من چشم در راهم
.... و من هم چشم در راهم تو ای نیمای دوٌم را
در این چال شب و عمق سیاهی منتظر ماندم .
سایه ام ! سایه ... 
سیاه و سوخته بردر
فتاده از بُنِ مجمر
فسانه گشت روز و پرتو ی خورشید 
کاینجا شب نمایان است...
... وآن ماران مرده گشته زنده 
طعمه جو ! زنجیر زن ! یا نوحه می خوانند 
قبل از مرگ من ...
... مار است و ماراست و مباشد پرتوئی از نیلوفر چون تو 
دریغا درٌه ای ، کوهی 
که این صحرای محشر را 
به آتش نیز نسپردند
« گردم یاد آوری یانه ، من از یادت نمی کاهم »
بگو فرزند خودرا : دوٌمین نیما 
ورا من چشم در راهم ...
مگر تالی نداری تو ؟! .

علیرضا آیت اللهی 13 دی 1393 
لینک ثابت
درباره : نیمائی ,
بازدید : 61
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تو بخوان : دوزخ ، دوزخ ، دوزخ







تو بخوان : دوزخ ، دوزخ ، دوزخ !


باز گشتی به جهنم که کنی پردیسش ؟!

نشود ! ، هرگز ! هرگز ! هرگز !

نه خدائی ، نه پیمبر ، و نه ئی معجزه گر
 
چون که این هیمه تر ،
 
اندکی خشک به بر ،
 
سالها بر لب دریای ستم،

آب مکروه و خرامش دادند

و وجودش ز گناه

برتر از نار جهنم

به شراره خیزد

آه !هیهات زمن !

آه ، هیهات ز ما ! :

گوشِ گران

چشمچران

با همه ی کفرِ زبان

در هر شرٌ : کارگران !
.
.
.
تا برسد نوبت آن کوزه گران؛

ازگِلِ بد یمن من و شفته ی ما

کوزه بسازند ز آبی که دهد : هیمه تر !


... و چنین است که گویند به برزخ آمد ! ؛

تو بخوان : دوزخ ، دوزخ ، دوزخ 







لینک ثابت
درباره : شعر نو , نیمائی ,
بازدید : 68
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

پس محمد (ص) برای چه آمد ؟


پس محمد ( ص) برای چه آمد ؟!


این که نامش « محمد » است ؟ و یا 


« عربی » حرف می زده ست ؛ امٌا


نه ! « محمد » ، « عرب » و یا « قرآن »


هیچیک را بنای کار مدان


که بنا بر کلام « حق » است ؛ و


روشی که سلام و« اسلام » است


کِی سلامت شویم ما مردم ؟...


... و به اسلام ناب پیوندیم ؟...


« حرف » یعنی که شعر و زیبائی


و « عمل » ؟ کار مردِ مردان است


و محمد نه آنکه شاعر بود


بلکه آنکه به خیر آمر بود


گفت : پندار نیک می باید


گفت : گفتار نیک می باید


گفت : کردار نیک می باید


همه را او نگفت ، قبلا" بود 


و کلامی ز آنهمه نزدود


آنچه او گفت به عمل می سُفت


چون رطب خورد عیبهاش نگفت


او نبود آنکه گفت و گفت ، و گفت


او نبود آنکه مغز امٌت رُفت


او نبود آنکه مغز ملٌت رُفت


او نبود ، و نبود



« بود » ، و « بود » ...


لینک ثابت
درباره : نیمائی ,
بازدید : 54
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : زادروز حضرت محمد (ص) ,
من و نومیدی عشق

 

11 - من و نومیدی ...

من به نومیدی ایمان دارم

و به تنهائی خود...

در ورطه ی عشق

آن یکی می گوید :

روشنائی مرده است

و قَدَر

به توانائی خود مشکوک است

در بهشت زهراء

اندر آن دشت سیاه ظلمت

که به شب میماند

نور خاموش شده است

نور معشوق فرو رفته به خاک

و چه دلها خونین...

و

گریبانم را

که شده چاک به چاک

چه کنم گر ندرم

گوهری رفت از این کون و مکان

عاشقش تنها شد

و به نومیدی خود با ایمان

چه کند گر نکند اندیشه....

آسمانی است سیاه

که ندارد خورشید .

 

گروه : نو

نوع : نیمائی

رده : مرثیه

نام : من به نومیدی خود

شاعر : علیرضا آیت اللهی

تاریخ : زمستان 1348

مکان : تهران

ویرایش نشده

منتشر نشده

 

لینک ثابت
درباره : نیمائی ,
بازدید : 58
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

فالوده یزدی

... فالوده یزدی

هوا بس ناجوانمردانه آلوده است

من این کنج قفس ، اندر هوس : یک ظرف پالوده !

و نه پالوده ای از نوع شیرازی که کاکویش به پیش آرد

مرا پالوده ای باید ز شهر یزد و با شهد شکر از نی .

مرا پالوده ای باید که با برف طزرجان سرد و یخ باشد

و تخم شربتی بر روی آن لرزان و گه رقصان

درون کاسه ای از کاشی میبد

به رنگ گج سفید و نقشهایش آبی آبی

زمرغ و گل ، گل و بلبل

بیا ای مرغ در تهران که بینی حال بدحالان :

هوا بس ناجوانمردانه آلوده است

فضا بس ناجوانمردانه آلوده است

قضا بس نا جوانمردانه آلوده است

گروه : نو

نوع : نیمائی

رده : طنز

نام : فالوده یزدی

شاعر : علیرضا آیت اللهی

زمان : اردیبهشت 1347

مکان : دانشگاه تهران

ویرایش نشده .

 

لینک ثابت
درباره : شعر نو , نیمائی ,
بازدید : 142
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : فالوده ٫ یزدی ٫ میبد ، طزرجان ٫ آلودگی هوا ٫ آلودگی فضای اجتناعی ٫ آلودگی قوه قضائیه ,
چشمهایش ...

... چشمهایش

 

چشمهایش : پرتوی خورشید در دریای سرخ ،

 

ابروانش ، چون شفق ،

 

چون طاق معبد ، سجده گاه عشق پاک

 

گونه هایش ؟ بارش برفی است روی لاله زار ...،

 

روز در شب .

 

لب : چو گل ! ، دریای گلگون شراب ! :

 

شیره شیرین شیدایی : شراب !

 

می شود نوشید این آب حیات عشق را ؟

 

- کاش می شد !

 

- کاش می شد ...

 

گروه : نو

نوع : نیمائی

رده : عاشقانه

نام : چشمهایش

شاعر : علیرضا آیت اللهی

زمان : بهار 1347

مکان : تهران

ویرایش نشده

منتشر نشده

 

لینک ثابت
درباره : نیمائی ,
بازدید : 43
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : چشمهایش ٫ پرتو ٫ دریای سرخ ٫ کاش ,
کاش که دستم می رسید

 

کاش که دستم می رسید ...

 

کاش که دستم می رسید ...

کاش که دستم می رسید ... 

ستاره ها را دونه دونه می چیدم ؛

 لابلای شفق موهای تو جا می دادم ،

تا شب و ماه و ستاره همگی با هم باشند

 

کاش که دستم می رسید...

کاش که دستم می رسید ...

ماه را پائین میآوردم جلوی  نیمرخ تو

شکلی می ساختم که دوتا هلال ابروش دوتا ماه باشه

 

کاش که دستم می رسید...

کاش که دستم می رسید...

آسمون را فرش می کردم زیر پاهات :

کهکشونها ... کهکشونها ...

و اونوقت ؟ : هوار می کردم که :

بیائین ! بیائین ! آتیش بازی ...

بعد ، با قد کشیده ، با دو چشمونی که طعم نرسیدن را چشیده

با همه تاب و توونی که به هر فکر و خیالی میرسه

دست می بردم ... و می بردم

تا که خورشید را تو دستهام می گرفتم ؛ ...

بعد بین دو لبم روی زبون قورت می دادم

تا شایدش سینه ام را روشن بکنه

 دنیای من را به تو هم نشون بده...

... قلب منو ، اونجا که دنیای پر از عشق توئه ...


می رسه ؟ تو بگو ؟ این محاله برسه ؟

کاش که دستم می رسید ... کاش که دستم می رسید...

گروه : نو

نوع : نیمائی

رده : تغزل ( عاشقانه )

نام : کاش که دستم می رسید ...

شاعر : علیرضا آیت اللهی

زمان : آبان 1345

مکان : شهر یزد

ویرایش نشده 

لینک ثابت
درباره : نیمائی ,
بازدید : 40
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : سعر نو ٫ نیمائی ٫ عاشقانه ٫ کاش که دستم می رسید ٫ علیرضا آیت اللهی ، آذر 1343 ٫ یزد ,

قالب وبلاگ